|
نارنگی |
|
همه ی نارنج ها نارنجی نیستند شاید قرمز, آبی, سبز... |
سلام... ببخشید اگه زود آپ کردم... دیوونه... تو دیوونه ای ، نه. گفت: تو یه دیوونه ای. جا خوردم. بهم برخورد. خندیدم . نه ، گریه کردم. وقتی رفت گریه کردم. تو چشاش زل زده بودم و می خندیدم. می خواستم خجالت بکشه. ولی او نگاهش به پنجره بود. عصبانی. نا امید ، از من... من نمی فهمیدم . یعنی نمی فهمم. چرا من دیوونه ام؟! چون زیاد می خندم یا یهو جیغ می کشم؟ وقتی می خوام بغلش کنم اول یه لگد بهش می زنم؟ یا همیشه می خوام انگشت شستشو گاز بگیرم؟ عادت دارم چای رو با موهام هم بزنم؟ شبا دوست دارم روی اون خط سفید که جاش هست و نیست بدوم؟ اینه می خوام سیگارم رو با کف دستم روشن کنم یعنی من دیوونه ام؟ وقتی من به جای مهر روی پیشونی اون سجده کردم، منو آورد این جا. عشق من ، نه ، بیماری ام حاد شده بود... یعنی آخر هر خواستنی اینجاست؟...
+ نوشته شده در 87/03/14ساعت 10:49 توسط mitiganj |
چشم های نارنجی ات کو ؟ و چشمانت را می جوم. حالا تمام عقده های دلم خالی شد. تندی نگاهت را تف می کنم. شیرینی اش حالم را خراب می کند. و مرگ را با دست خودم بلعیدم. هنوز طعم چشمانت بین دندان هایم بود !
+ نوشته شده در 86/11/03ساعت 19:8 توسط mitiganj |
نيست! چون روح وجود تو معمايی بود. آميزه ای از جنون و تنهايی بود روزی که تو را خاک در آغوش گرفت زانو زدن مرگ تماشايی بود. ( ايرج زبردست) حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکايت هميشگی پيش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود آی ای دريغ و حسرت هميشگی ناگهان چقدر زود دير می شود. و قيصر هم رفت.
+ نوشته شده در 86/08/08ساعت 17:33 توسط mitiganj |
حالا هست، شک نکن! خدايا سلام! اين اولين باری است که به تو سلام می کنم.اولين قدم،اولين سلام،اولين پله اولين نگاه . چشامون که تو چشای همديگه افتاد تو اول سلام کردی. من جوابتو ندادم. با کمال پررويی دارم اعتراف می کنم که ديدمتو و نخواستم ببينمت ، که حست کردم و نخواستم باشی. که صداتو شنيدم و گوشم گرفتم، که جلوی چشمم بودی و چشامو بستم اون چشايی که شايد سهم يکی ديگه بود و الان تو صورت من ،از ديدنت محروم کردم.اما اونا ديدنت . چشامو می گم. صداتو شنيدند ،حست کردن ،بوست کردن.ولی بازم از من بدشون نيومد . تو خواسته بودی . کمکم کردن. با تمام وجود . کاری که من هيچ وقت برای هيچ کسی انجام نداده بودم. از اون به بعد جاهايی رو خانومتونو نگاه کردم که خجالت کشيد.قرمز شد و رفت. يه آبی به سر و صورتش عروسی بود که تا حالا ديده بودم. يهو عروس خانوم انگشترش افتاد. اومد پيش من. يه قاصدک بود نه انگشتر. زيادی خيالبافی کرده بودم. خبر داشت . يه نامه ای روی دوشش سنگينی می کرد. خوندمش. سلام ای متولد شده ی آسمان و ساکن زمين! جمله ی اولش برام کافی بود. قاصدک فهميد و با امانتی خودش رفت. انگار اون نامه رو قرار بود برای چند نفر ديگه هم ببره. حالا عزيزم ، می خوام پاهامو روی پله ی دوم بذارم .اما باور کن خجالت می کشم. می ترسم ديگه نباشی که ببينمت ، حست کنم ، بوست کنم. حالا چه بيای به ديدنم و چه نيای ولی بدون که به همون يکی دو قطره ی آسمون و دريا دوست دارم...
+ نوشته شده در 86/07/14ساعت 21:34 توسط mitiganj |
سلام. خدای آبی ( بت آبی ) هيچ وقت رنگ چشمانت را دوست نداشتم. آبی بود. رنگ دريا، آسمان ، خدا! لنز آبی به چشمانت نمی آيد. بگذار همان سياه باشد. بت آبی هم قشنگ نيست. خدا بايد خدا باشد!
+ نوشته شده در 86/05/16ساعت 16:15 توسط mitiganj |
نيست ! دنيا خيلی کوچيکه! من شنيده بودم برای همينه که آدما خيلی زود به همديگه می رسن ، دوستاشونُ پيدا می کنن ، عاشق می شن يا از هم انتقام می گيرن. ولی انگار کوچيکی دنيا يه بديهايی هم داره. اينکه دو تا آدم کنار همديگه جا نمی شن . يکی می ره يکی می ياد. دنيا خيلی کوچيکه! مهم نيست اونی که داره می ره ، کيه . چند سالشه يا چه آرزويی داره. مهم اينه که ايليا بياد . سروان ايليا بياد. ... دنيا خيلی کوچيکه . ( برای رامين و ايليا )
+ نوشته شده در 86/04/31ساعت 14:49 توسط mitiganj |
یا هست یا نیست... سلام تمام جیغ های بچگی ام را از یاد خواهم برد. من بزرگ شدم اما یادم نرفت که گریه کردم. که در بازی سرم شکست . من گریه کردم اما یادم نرفت که با نفس های سرد تو گرم نشدم . من بزرگ شدم ولی فراموش نکردم که داد کشیدی . حالا قد کشیده ام ...یادم نرفته است که دلم برایت تنگ شده بود .تنگ شده است. تمام جیغ های بچگی ام را از یاد خواهم برد؟؟؟
+ نوشته شده در 86/04/09ساعت 0:3 توسط mitiganj |
وقتی خدا می گه هست شک نکن که نیست یا هست یا نیست یه شعر کردی که نمی دونم شاعرش کیه. نشد یی شو غمت یارم نواشه به جای تو ای غمخارم نواشه گلومه بغض یی جوری گرفته که دیگه رای ها وارم نواشه چطور بینم که تو با غیره می ری مَ ای دور ویسم و کارم نواشه اَ داغت یی دف ایطور می زنم کوه که صد مجنون جلو دارم نواشه هوای سرد تابوت گرم درخت زیبا کودک زشت هوا در هوا پوچ در پوچ خدا بی خدا ( از خودم )
+ نوشته شده در 86/04/02ساعت 9:18 توسط mitiganj |
وقتی خدا می گه هست، شک نکن که نیست یا هست، یا نیست به قول استاد شریعتی: در زندگی توده ی مردم ما که زندگیش توده ای انباشته از عقده ها و رنج ها و جراحت ها است و آرزو های مرده و امیدهای به باد رفته و خواستن های سر کوفته و عشق های بی سرانجام و خشم های فرو خورده، و همه نبایستن و نخواستن و نتوانستن و و نگذاشتن و نگفتن و نرفتن نه و نه و نه! یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود حتی خدا هم نمی دونست چی می خواد . یکی همیشه به دنبال یه چشم بند بود تا نتونه دنیا رو ببینه. نتونه زشتی ها و غم ها و خوبی ها رو ببینه. اما یکی دیگه بزرگترین آرزوش این بود که رنگ چشمای مادرش رو ببینه. با چشای خودش آسمون رو حس کنه. یا بدونه ماهی چه شکلیه یا از پنجره به حیاط خونه جلویی نگاه کردن چه مزه ای داره؟ یکی دیگه همیشه به دنبال پنبه بود. او از صدای اطرافیانش خسته شده یود. اون قدر صدای جواب دادن خدا رو شنیده بود که از همه ی صداها بدش می یومد ! ولی اون طرف تر یکی دلش می خواست بچش از شب تا صبح گریه کنه و با صدای جیغ اون لذت ببره! خلاصه توی این خلوتی گنبد کبود و شلوغی این دنیا هیچ کس نمی دونست چی می خواد. حتی خدا هم دست و پاش رو گم کرده بود. حالا او هم به دنبال یک دست، یک پا، دو تا دست، دو تا پا، سه تا دست، سه تا پا، چهار تا دست، چهار تا پا، یا شاید هزار تا دست می گشت! ( از خودم) دو باره با صدای تفس های دختری مرده جیغ می کشم و صبح به صبح صورتم را با آبی چشمانش می شویم و شب به شب با سپید پیرهنش اشک می ریزم و دوباره جیغ می کشم و چشمهایش را باز می کنم و به او خیره می شوم اما او می بازد ، مثل همیشه می خندد و من جیغ می کشم ( از خودم )
+ نوشته شده در 86/03/27ساعت 23:43 توسط mitiganj |